پینوکیو و جوجه پرنده

پیینوکیو از کنار درختی میگذشت .

جوجه ی پرنده ای را دید که از بالای درخت  افتاده .

با خود گفت : ” چگونه او را به لانه اش برسانم ؟”.

جوجه را به بینی چوبیش بست و شروع کرد به دروغ گفتن .

آنقدر دروغ گفت تا جوجه به لانه اش رسید .

دروغی که مجبور شد بارها تکرارش کند این بود : ” من یک آدمک چوبی نیستم ، من یک آدم واقعی ام “.

( مجتبی گیوه چی )


نویسنده :
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1271

حتما ببینید

علی بابا و چهل دزد بغداد

علی بابا مقابل غار ایستاد و گفت :” ساسمی بازشو !”. اما درب غار تکان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

3 × 3 =