Photo+de+profil

معتادالشعراء

بی کارم و بی پولم ، بی عرضه و بی نورم / بر پیکر این دنیا ، یک وصله ناجورم

بی حالم و بیمارم ، تن پرور و بی کارم / گر کار کنم گاهی ، ناچارم و مجبورم

بی حوصله و خسته ، لب ها ز سخن بسته / چندک زده ، بنشسته ، از آدمیان دورم

سیگار نمی افتد ، یک لحظه ز انگشتم / لب نیست جدا یکدم ، از حقه وافورم

لبخند نمی بیند ، کس بر لب من هرگز / بیگانه و سرخورده ، از شادی و از شورم

من منزوی و تنها ، دور از همه آدم ها / از جامعه مطرودم ، پیش همه منفورم

دائم ز دماغ من ، آب است که می ریزد / خواهم بکنم پاکش ، کو همت و کو زورم؟

چشم من بیچاره ، بسته است ز بی حالی / هرکس که نمی داند ، گوید به یقین کورم

خود نیز نمی دانم ، معنای حیاتم را / یا اینکه در این دنیا زنده به چه منظورم؟

تقصیر خودم باشد ، این مردن تدریجی / افسوس که خود کندم ، بادست خودم ، گورم

( مرتضی فرجیان )

نویسنده : S.H.Mousavi
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=335

مطلب پیشنهادی

دعوای پدر و پسر

در روستایی پدر و پسری سخت دعوا کرده بودند ، پسر زده بود سر پدر …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی : *

  • سبد خریدتان خالی است.