کلاه فروش

کلاه فروش روزی از جنگلی می گذشت . تصمیم گرفت زیر درختی مدتی استراحت کند .

لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید . وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند .

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد . در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند . او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند .

به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند . لذا این کار را کرد .

میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند .

او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد .

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد . پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند . یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد .

او شروع به خاراندن سرش کرد . میمون ها هم همان کار را کردند .

او کلاهش را برداشت ، میمون ها هم این کار را کردند .

نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت . ولی میمون ها این کار را نکردند .

یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و درگوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری ؟!

نویسنده : S.H.Mousavi
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1049

مطلب پیشنهادی

این عکس به اندازه‌ی هزارتا جنگل غم توشه

این عکس به اندازه‌ی هزارتا جنگل غم توشه…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی : *

  • سبد خریدتان خالی است.