عیسای ناصری

من هراسان و آهسته پرسیدم :” توکیستی ؟”.

او با صدایی که طنین خروش دریا را داشت ، مثل رعد غرید که :” من آن انقلابم که از نو میسازم آنچه را که مردم ویران کرده اند … من آن طوفانم که از ریشه بیرون می کشم گیاهانی را که قرنها ریشه دوانده اند … من آمده ام تا جنگ بگسترم ، نه صلح … زیرا انسان فقط به سیه روزی رضایت داده است “.

و با اشکهایی که از گونه هایش میریخت ، تمام قامت ایستاد ، مهی از جنس نور گرداگردش را پوشاند ، دستهایش را از هم گشود و من آثار میخ ها را در کف دستانش دیدم .

بی اختیار خود را در برابرش به خاک افکندم و گریستم و گفتم :” آه، عیسای ناصری “.

( جبران خلیل جبران)

نویسنده : S.H.Mousavi
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1294

مطلب پیشنهادی

اولین اندیشه و کلام

اولین اندیشه خدا ، یک فرشته بود . و اولین کلام او انسان . ( …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی : *

  • سبد خریدتان خالی است.