در شکم نهنگ !

دریا آرام بود ماه را میدید که از لابلای آبها در آسمان می درخشید .

اندکی چشمهایش را بست …

دندانهای کوسه ای را دید که به او چشمک مرگ میزد .

هراسان از خواب پرید ، ماه بالای سرش می درخشید و دریا آرام بود .

آرام چشمهایش را بست ،خود را درون تور صیاد دید که بیهوده بالا و پایین می پرید …

چشمهایش را باز کرد ، ماه در آسمان بود و دریا آرام …

چشمهایش را برای بار سوم بست …

با انبوهی از ماهیها به سوی دهان نهنگ کشیده می شد .

چشمهایش را باز کرد ، همه جا تاریک بود ، ماه دیگر نمی تابید …

چیزی کنارش جنبید ، فریاد زد :” اینجاکجاست ؟”.

صدایی درتاریکی گفت :” شکم نهنگ “.

خواب ماهی تعبیر شده بود .

( مجتبی گیوه چی )

نویسنده : S.H.Mousavi
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1461

مطلب پیشنهادی

علی بابا و چهل دزد بغداد

علی بابا مقابل غار ایستاد و گفت :” ساسمی بازشو !”. اما درب غار تکان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی : *

  • سبد خریدتان خالی است.