مرشد و مرید

مرشد و مریدی در صحرای عربستان با اسب می تاختند .

مرشد از هر لحظه سفر استفاده میکرد که شاگردش درس ایمان بیاموزد .

میگفت :” به خدا توکل کن . او هرگز بندگانش را رها نخواهدکرد “.

شبانگاه در جایی ، بیتوته کردند و مرشد از مرید خواست که اسب ها را به سنگی ببندد .

مرید به طرف صخره رفت .

اما آنچه را از مرشدش آموخته بود ، به خاطر آورد .

با خود گفت :” او دارد مرا امتحان میکند . من باید اسب ها را به خدا بسپارم “.

سپس بدون این که اسب ها را ببندد ، آن ها را به امان خدا رها کرد .

بامداد مرید اسب ها را ندید .

با حالی منقلب نزد مرشد آمد و شکایت کرد :” تو در موردخدا هیچ نمیدانی . من اسب ها را به خدا سپردم ، اما حالا می بینم که حیوان ها رفته اند “.

مرید گفت :” خدا خواست که مراقب اسب ها باشد ، اما برای این کار به دست های تو احتیاج داشت که اسب ها را ببندد “.

( کوئیلو )

نویسنده : S.H.Mousavi
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1494

مطلب پیشنهادی

میکل آنژ

روزی از میکل آنژ پرسیدند که چگونه است که میتواند چنین آثار زیبایی خلق کند …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی : *

  • سبد خریدتان خالی است.