سالن نمایش

شب از نیمه گذشته بود .

مرد دستش را دراز کرد تا از گیشه ، بلیط بگیرد .

دستی به شکل سم ، بلیط را به او داد و اسکناس را گرفت .

بلیط فروش اشاره کرد به ساعت سالن و گفت :” نمی ترسی ؟”.

مرد گفت :” مگر اینجا ، فیلم ‘ ضیافت اجنه ‘ را نمایش نمیدهند ؟”.

و سپس به طرف سالن نمایش رفت .

( مجتبی گیوه چی )

نویسنده : S.H.Mousavi
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1552

مطلب پیشنهادی

علی بابا و چهل دزد بغداد

علی بابا مقابل غار ایستاد و گفت :” ساسمی بازشو !”. اما درب غار تکان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی : *

  • سبد خریدتان خالی است.