www.polop.ir ãÌáå_ÇíäÊÑäÊí_æáæ

تخم عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت .

عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد .

در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند ، برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را میکند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز میکرد .

سالها گذشت و عقاب پیرشد .

روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید .

او با شکوه تمام ، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش ، برخلاف جریان شدید باد پرواز میکرد .

عقاب پیر ، بهت زده نگاهش کرد و پرسید :” این کیست “.

همسایه اش پاسخ داد :” این عقاب است ، سلطان پرندگان ، او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم “.

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد . زیرا فکر میکرد مرغ است .

می پسندم(۰)نمی پسندم(۰)
نویسنده : S.H.Mousavi
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1608

مطلب پیشنهادی

قربون استقامتت

مشتی حسن ، اوستا حسین ، وقت زجا پریدنه / یالا بجنب ، یالا بجنب …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی : *

  • سبد خریدتان خالی است.