قضاوت پیرزن

پیرزنی یک همسایه کافر داشت ، هر روز و هر شب با صدای بلند ، همسایه کافر را لعنت می گفت : خدایا جان این همسایه کافر من را بگیر .

مرد کافر نیز حرفهای او را می شنید .

زمان گذشت و پیرزن بیمار شد ، دیگر نمی توانست غذا درست کند اما با این حال در کمال تعجب ، غذای پیرزن سر موقع دم در خانه اش حاضر می شد .

پیرزن سر نماز دعا می کرد : خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکرده ای و غذای من را دم در خانه ام حاضر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس .

روزی از روزها پیرزن خواست برود و غذا را بر دارد که دید همان همسایه کافر غذا را برایش می آورد .

از آن شب به بعد سر نماز دعا می کرد : خدایا متشکرم که این شیطان صفت را وسیله قرار دادی تا برای من غذا بیاورد ، من اکنون حکمتت را فهمیدم که چرا جانش را نمی گرفتی !


نویسنده :
لینک کوتاه این مطلب : http://polop.ir/?p=1116

همچنین ببینید

خدایــا خودخواهی را چـنــان در مــن بــُـکـــش

خدایا خودخواهی را چـنــان در مــن بــُـکـــش تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 × = 8