داستانک ها

 

چراغ جادو

عشاق ، چراغ جادو را در ساحل پیدا کردند . جن چراغ گفت :” اگر آزادم کنید ، یک آرزوی هر کدامتان را برآورده میکنم “. دختر به چشمهای پسر نگاه کرد و گفت : ” دلم میخواهد تا آخر دنیا عاشق هم باشیم “. پسر به دریا چشم دوخت …

ادامه مطلب »»

معبد دلفی یونان

کروسوس ، شاه لودیه ، تصمیم گرفته بود که به ایرانیان حمله کند . با این حال خواست که با پیشگویان معبد دلفی یونانیان مشورت کند . پیشگو گفت : ” مقدر شده است که امپراتوری بزرگی به دست تو ویران شود “. کروسوس با شادمانی اعلان جنگ کرد . …

ادامه مطلب »»

تخم عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت . عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند ، برای پیدا کردن کرمها و حشرات …

ادامه مطلب »»

داستان پلیکان

داستانی هست درباره پلیکانی که در زمستانی سخت خود را برای تغذیه ی فرزندانش با گوشتش ، فداکرد . وقتی سرانجام از ضعف جان سپرد . یکی از جوجه ها به دیگری گفت :” بالاخره راحت شدیم ! از بس که هر روز آن چیز گندیده را خوردیم داشتم خسته …

ادامه مطلب »»

علی بابا و چهل دزد بغداد

علی بابا مقابل غار ایستاد و گفت :” ساسمی بازشو !”. اما درب غار تکان نخورد . دوباره گفت :” ساسمی باز شو “. ولی باز هم درب غارتکان نخورد . روغن را از جیبش بیرون کشید و به لولای آن مالید . برای بار سوم تکرار کرد :” ساسمی …

ادامه مطلب »»

کتاب عشق

فیلسوف در کتابخانه لحظه ای از فکر زد و خورد آن روز با همسرش بیرون نمیرفت … دل به مطالعه نمیداد . کتابی را اتفاقی از قفسه بیرون کشید . کتاب را باز کرد و خواند :” به شما توصیه میکنم ازدواج کنید . اگر همسر خوبی بیابید ، خوشبخت …

ادامه مطلب »»

تظاهرات

بازاری ها اعتصاب کرده بودند . روز بعد هم تظاهرات بود . دیگر چاره ای نداشتیم ، پارچه لازم داشتیم . قرار شد یوسف در وضوخانه حسابی سر حاج آقا را گرم کند . من هم سطل رنگ را آوردم ، ساعتی گذشت . امیر که آخرین کلمه را نوشت …

ادامه مطلب »»