خانه / طنز و سرگرمی / مطلب طنز / داستانک ها (صفحه 10)

داستانک ها

 

سفینه فضایی

رئیس جمهور با شتاب به صحرای آریزونا رفت تا از سفینه ی فضایی عظیم موجودات بیگانه استقبال کند . رئیس جمهور گفت :” صلح “. بیگانه ای که شبیه انسان بود گفت :” خیلی ممنون . ما به سفری یک میلیون ساله رفته بودیم . خیلی خوشحال هستیم که به …

توضیحات بیشتر »

راهب صومعه

یکی از راهبان صومعه ی ستا مرتکب خطای بزرگی شد و برادران ، خردمندترین راهب را برای قضاوت خواستند . راهب خردمند به این کار راضی نبود ، اما وقتی اصرار جمع را دید ، بالاخره تسلیم شد . راهب خردمند قبل از اینکه راه بیفتد ، دلویی برداشت و …

توضیحات بیشتر »

گروه حمایت

سه روز است که چیزی ننوشیده ام ، به تازگی خبری درباره ی گروهی که حمایت میکنند ، شنیده ام . این روزها برای هر چیزی یک گروه حمایت وجود دارد . گشتم و یکی از جلسات شان را پیدا کردم . دیشب دفعه ی اول بود که جرئت کردم …

توضیحات بیشتر »

عیسای ناصری

من هراسان و آهسته پرسیدم :” توکیستی ؟”. او با صدایی که طنین خروش دریا را داشت ، مثل رعد غرید که :” من آن انقلابم که از نو میسازم آنچه را که مردم ویران کرده اند … من آن طوفانم که از ریشه بیرون می کشم گیاهانی را که …

توضیحات بیشتر »

درسی در جنگل !

ساحری آفریقایی، شاگرد تازه کارش را در جنگل هدایت میکرد. ساحر با وجود سن زیادش ، با چابکی در راه قدم برمی داشت ، در حالی که جوان مرتبا می لغزید و زمین میخورد . جوان بر میخواست ، ناسزا یی میگفت ، تفی بر زمین می انداخت و به …

توضیحات بیشتر »

قبری در قبرستان

قبرستان پر بود از آدم و صدای گریه و شیون … دو سر جنازه را گرفتند و توی قبر گذاشتند . گورکن لحد را گذاشت ، سر و صدای خانواده میت به هوا بلند شد و گریه شدیدتر شد . بالاتر ، کنار یک ابر سفید دو فرشته حلقه های …

توضیحات بیشتر »

خانه شیروانی

من آن خانه را بالاخره ساختم ، همان خانه شیروانی دار را ، همان جا که دوست داشتیم . وسط  آن جنگل سرسبز ، لای آن همه بوته های تمشک ، نرسیده به آن رودخانه پیچ در پیچ که یک پل سفید فلزی روی موجهای ریزش تاب میخورد ، همان …

توضیحات بیشتر »

سالن فرودگاه

مرد جوانی در سالن انتظار فرودگاه نشسته بود . او قصد داشت شهر و دیارش را ترک کند . مقصدش نامعلوم بود . پسر بچه ای گریه کنان از آنجا میگذشت ، مرد جوان بچه را در آغوش گرفت و نوازش کرد . بچه در آغوش او آرام گرفت و …

توضیحات بیشتر »

کارآموز تئاتر

وقتی ستاره پیش از پرده ی اول افتاد و مرد . کارگردان گفت : ” نمایش را  ادامه بدهید “. به جای کارآموز به سرعت لباس عوض کرد . اجرای او عالی بود . ستاره ، نقش آخر خودش را خیلی بی نقص بازی کرد . کارآموز آهسته سرنگ را …

توضیحات بیشتر »

  • سبد خریدتان خالی است.

Responsive WordPress Theme Freetheme wordpress magazine responsive freetheme wordpress news responsive freeWORDPRESS PLUGIN PREMIUM FREEDownload theme freeDownload html5 theme free - HTML templates Free Top 100+ Premium WordPress Themes for 2017 Null24Món ngon chữa bệnhCây thuốc chữa bệnhNấm đông trùng hạ thảo