خانه / طنز و سرگرمی / مطلب طنز / داستانک ها (پەڕە 4)

داستانک ها

 

خانه درحال سوختن

مردی زیر باران از دهکده ی کوچکی میگذشت .خانه ای دید که داشت میسوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود . مسافر فریاد زد :” هی ،خانه ات آتش گرفته است “. مرد جواب داد :” میدانم “. مسافر گفت :” پس چرا …

ادامه مطلب »»

بخت آزمایی

مرد مؤمنی ، به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد . چون میدانست خدا او را به نحوی کمک خواهد کرد ، دست به دعا برداشت :” پروردگارا ، بگذار که من در بخت آزمایی برنده شوم “. او سالها و سالها دعا کرد ، اما همچنان فقیر …

ادامه مطلب »»

عینک آفتابی

گفت :” کفشهای راحتی ام را برای مادرم بفرستید ، بلوزم را به جالباسی آویزان کنید . گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید ، برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم آن را چطور بنوازم . خانه ام را به یک آدم مستمند بدهید و بگویید که اجاره ی آن تمام …

ادامه مطلب »»

انعام پسر بچه

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید :” یک بستنی میوه ای چند است ؟”. پیشخدمت پاسخ داد :” ۵۰ سنت “. پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد …

ادامه مطلب »»

اجی مجی

کرماین بزرگ باورش نمیشد ، نینا به او خیانت کند . خشم او را فرا گرفت ، نقشه انتقام کشید . نینا برای اجرای آخرشان ، روی صحنه به داخل جعبه خزید . کرماین بزرگ در واقع وقتی تردستی میکرد ، حریف نداشت . وقتی آخرین شمشیر جعبه را سوراخ …

ادامه مطلب »»

مرشد و مرید

مرشد و مریدی در صحرای عربستان با اسب می تاختند . مرشد از هر لحظه سفر استفاده میکرد که شاگردش درس ایمان بیاموزد . میگفت :” به خدا توکل کن . او هرگز بندگانش را رها نخواهدکرد “. شبانگاه در جایی ، بیتوته کردند و مرشد از مرید خواست که …

ادامه مطلب »»