خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : هارون الرشید

بایگانی/آرشیو برچسب ها : هارون الرشید

بهلول و مستخدم

یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و قدری ماست در ریشش ریخته بود. بهلول از او سوال نمود چه خورده ، مستخدم برای تمسخر گفت : کبوتر خورده ام . بهلول جواب داد : قبل از آن که بگویی من دانسته بودم . مستخدم پرسید : از کجا …

ادامه مطلب »»

بهلول و عطیه خلیفه

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید . بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه ای به خود خلیفه پس داد . هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد که من هر چه فکر کردم ، از …

ادامه مطلب »»

بهلول و طبیب دربار هارون

هارون الرشید طبیب مخصوصی از یونان درخواست نمود . چون آن طبیب وارد بغداد شد ، هارون با جلال مخصوصی آن طبیب را وارد دربار نمود و بسیار به او احترام نمود . تا چند روز ارکان دولت و اکابر شهر بغداد به دیدن آن طبیب می رفتند تا این …

ادامه مطلب »»

بهلول و طعام خلیفه

هارون الرشید ظرف طعامی برای بهلول فرستاد . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و پیش او گذاشت و گفت این طعام مخصوص خلیفه است و برای تو فرستاده است تا بخوری . بهلول آن طعام را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بر سرش …

ادامه مطلب »»

مباحثه بهلول با مرد فقیه

آورده اند که فقیهی مشهور از اهل خراسان وارد بغداد شد و چون هارون الرشید شنید که آن مرد فقیه به بغداد آمد او را به دارالخلافه طلبید. آن مرد نزد هارون الرشید رفت . خلیفه مقدم او را گرامی داشت و با عزت او را نزدیک خود نشاند و …

ادامه مطلب »»

بهلول و هارون

روزی هارون الرشید به بهلول گفت : بزرگترین نعمت الهی چیست؟ بهلول جواب داد بزرگترین نعمت الهی عقل است و خواجه عبداله انصاری هم در مناجات خود گوید : ( خداوندا آن که را عقل دادی چه ندادی و آن که را عقل ندادی چه دادی ) ، در خبر …

ادامه مطلب »»

حمام رفتن بهلول و هارون

روزی خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روی شوخی از بهلول سوال نمود اگرمن غلام بودم چند ارزش داشتم ؟ بهلول جواب داد : پنجاه دینار ! خلیفه غضبناک شده گفت : دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد …

ادامه مطلب »»

سوال هارون از بهلول

روزی هارون الرشید که مست باده ناب بود در قصری مشرف به دجله بود و به تماشای آبهای خروشان دجله مشغول . در این حال بهلول به نزد هارون آمد . هارون الرشید خنده مستانه نمود و بعد از خوش آمد به بهلول امر نشستن داد و به او گفت: …

ادامه مطلب »»